مرغ باغ ملکوت

میگن...

میگن سر پل فال میگیره حسرتش اینه که بره مدرسه

 

میگن به خاطر این که پول نداشته ازدواج کنه مجبور بوده کلیه اش رو بفروشه

 

میگن خودش هیچ کدوم از این کارتون هارو ندیده و میفروشه

 

میگن دیگه نتونسته گرسنگی بچه هاش رو تحمل کنه

 

میگن یه دفتر داره خاطرات هر روزش رو می نویسه ولی هر روزش مثه دیروزشه

 

میگن اساساشون رو ریختن تو خیابون چون بابا ندارن

 

میگن اینجا هوا خیلی سرده...

 

میگن خیلی با غیرته

 

شرمنده دوستان.گاهی وقتا باید ببینیم که اطرافمون چی میگذره!!!

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٢٤ ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط ali... نظرات ()