مرغ باغ ملکوت

....

 

وقتی نبود...

آقا: خانم؛ ناراحت نباش شاید خدا نمیخواهد ما بچه دار بشیم ... هر چی قسمت بشه همون میشه ...

خانم:ولی من ته دلم میگه ما یک روز بچه دار میشیم ...

 

چند سال بعد ...

آقا:خانم خدا بهت خیر بده ؛ خیلی خوشحالم کردی با این خبرت ... ؛ خدایا شکرت ...

 

وقتی هشت ماهه بود ...

آقا: خانم میگم بچه چطوره ؛ هیچی از صبح کلی بهم لگد زده ؛ الان که صدای شما رو شنیده خیلی آروم شده ...

 

وقتی میخواست بدنیا بیاد ...

خانم شما میگی پسره یا دختر ؛ خانم ؛ نمیدونم هر چی خدا بخواد همون میشه , انشالله که غلام و کنیز حسین باشه ...

 

وقتی بدنیا اومد ...

وای چه پسری ؛ خدا ممنونم از این لطفت ؛ خدایا شکرت من هم پدر شدم ؛ چقدر زیباست این بچه , چقدر بانمکه ...  خدیا ممنونم که به من لطف کردی ؛ انشالله که امانت دار خوبی باشم ...

 

وقتی یکساله بود ...

من عاشق این خنده های عباسم ... عباس جون بیا بپر بغل بابا ... عباس جونم بیا بابا ؛ عباس جون دامادی تو ببینم ؛ خدا میشه اون روز ...

 

وقتی کمی بزرگ تر شد

چه چیزایی میگه این بچه ؛ همه جمله هاش همین جوری خنده داره ... به دوچرخه میگه چوخره ... ناقلا بیا پیشم ؛ عباسم بیا ...

 

وقتی 5 ساله شد

پسرم ؛ بابا؛ با چاقو بازی نکن دستت رو میبری ها ؛ خانم این چاقو اینجا چکار میکنه ؛ نمیگی بچست ؛ ممکنه زبونم لال کار دسته خودش بده ...

 

وقتی میخواست مدرسه بره ...

بیا پسرم ؛ ببین چیا برات خریدم ؛ این یه مداده ؛ اینم دفتره میتونی باهاش نقاشی بکشی ؛ ولی اگه صبر کنی از فردا میری جایی که با دوست های جدیدت چیزی های جالب تر توش بنویسی ...

 

یک روز  بعد از بازگشت از مدرسه ...

چیه پسرم چی شده؛ چرا رنگ و روت پریده ؛ نکنه دعوا کردی ؛ کی جرات کرده تو رو بزنه ؛ بیا بریم ببینم کی تو رو زده ، مگه کسی جرات داره دست رو عباس من بلند کنه ...

 

یک روز دیگه قبل رفتم به مدرسه ...

آقا خطاب به خانم ؛ من فرصت نمیکنم ولی شما امروز برو مدرسه ببین اوضاع درس بچه چجوریه ؛ باید کمکش کنیم درسهاشو خوب بخونه و خوب پیشرفت کنه  تا آینده یک کاره ای بشه و کاری برای این مملکت بکنه

 

یک روز در مسیر کوهنوری با پدر

 

پسرم این کو ها که میبینی ؛ مثل مشکلات زندگیه ؛ اگه صبر داشته باشی و استقامت بخرج بدی میتونی همه اونها رو پشت سر بگذاری ؛ سعی کن با توکل به خدا همه مشکلاتت رو حل کنی ...

 

یک شب هنگام رفتن به عروسی

 

آقا:  خانم داریم میریم ؛ عباس چرا آماده نشده مگه نمیخواد بیاد ؛ خانم : خیر  ؛ میگه من اونجا راحت نیستم ؛ ممکنه چشمم به نامحرم بیافته ؛ نارحت میشم؛ پدر:آفرین به عباسم ؛ آفرین ؛ ولی چرا به ذهن خودم نرسیده بود ؛ خانم شاید بهتر باشه ماهم به این مجلس نریم , به نظرت میتونی یک بهونه جور کنی؟ خانم: ... عباس:  باباخیلی دوستت دارم ...

 

یه درس اخلاقی از عباس

عباس به بابا : بابا بیا من وضو میگیریم ، شما ببین من درست میگیریم ... خوب ... خوب ... بابا با خودش: عجب چرا عباس اینجوری کرد ؛ نکنه من  تو وضو خودم کم دقتی  میکردم... ؛ ای عباس باباتو شرمنده کردی ها ...

بابا خطاب به عباس : درسته پسرم عالی بود ...

 

یک روز ورزشی

بابا: پسرم امروز مامانت میگفت رفتی باشگاه کشتی ؛ آره میخواهی ورزشکار بشی ؛ عباس ؛ نمیدونم ولی ورزش رو خیلی دوست دارم ؛ آفرین پسرم دست این دوست و همسایه های همسنت رو هم بگیر به هم برید ؛ اینجوری هوای همدیگر رو هم بیشتر دارید , باشه بابا ولی نگرانم نباش اونجا هواسم جمع هست ؛ تازه چنتا از دوستهای مسجدی هم هستند ...

 

در امید دامادی

بابا به مادر: خانم این پسر ماشالله مردی شده واسه خودش ماشالله درسش هم که تموم شده نمیخواهی براش آستین بالا بزنی ؟؟ خانم: چی بگم والله ... هر چی میگم میگه فعلا نه ... آخه چرا ؟ ماشالله یلیه واسه خودش ؛ درسش هم که تموم شده ؛ اگه خدابخواهد چند جا هم واسش کار جور کردم ؛ بره سره کار ؛ الان با این تیپ و قیافه و تحصیلات همه جا بهش کار میدهند ...

 

قضیه جبهه

پدر: خانم چی میگی ؛ عباس یعنی میخواد بره جبهه ؟؟؟ ؛ خوب تو چی بهش گفتی ؟ خانم: من که هر چی بهش میگم تو نرو گوش نمیده مرد ؛ تو راضیش کن نره ... من که دلم هنوز نرفته از جا داره کنده میشه ؛ جبهه پر است از جوون های مختلف ؛ حالا عباس ما نره نمیشه؟؟؟ ؛میگه مامان من هم اینجا بمونم دلم کنده میشه ؛ باید برم ...

چی بگم مرد اون اگه بره و سالم هم برگرده فکر نکنم من زنده بمونم ؛ آخه طاب دوریش رو ندارم , همون 2 سال که رفته بود خدمت قلبم کلی تیر میکشید ؛ دیگه طاقت ندارم ؛ یک کاری کن نره ؛ دارم میمیرم ...

پدر: چی بگم خانم,خوب ... تو میگی چکار کنیم ...

 

یک روزی از روز های مرخصی

مامان من باید الان برم ؛ اومدند دنبالم ؛ باید با بچه ها برم ؛

 

مادر: چرا اینقدر با عجله ؟صبر کن با بابات هم خداحافظی کن ؛ نه مامان دیر میشه ؛ بهش تلفن میزنم و خداحافظی میکنم ... مامان ساک من کجاست ...

 

بعد رفتن به جبهه ...

الو مامان سلام ؛ خوبی صدا ضعیفه ؛ آره خیلی سخت تونستم تماس بگیریم ؛ بابا کجاست ؛ چی صدا نمیاد ، حالش خوب نبود ؛ چی فشارش افتاده ؛ چرا؟ ؛ من که گفتم باهاش تماس میگریم ... آخه الانم که باید بریم خط ؛ چی چی ؛ هیچی مامان خط رو خط میشه اینجا ؛ چی ؛ نه جایی نمیخواهیم بریم ؛ با بچه ها همین دور بر هاییم  و همچنان پشت خطیم ؛ جامون امنه .... مامان برام دعا کن ؛ چرا پسرم ؛ همینجوری ، یه نذر کردم میخواهم بر آورده بشه ؛ خیر ایشاله ؛ آره خیره ...

 

چند ساعت بعد ...

مرد امشب نمی تونم بخوابیم ؛ خوابم نمیبره ؛ اه تو هم بیداری؟ چرا مگه چی شده ؛ عباس چیزی گفت بهت ؛ نه گفت جاش امن و امانه ؛ فقط گفت برام دعا کنید ؛ گفت نذر داره ؛ نمیدونم نذرش چیه ... راست میگی منم آخه دلم پیششه آخه همین اومد مرخصی هم خیلی سیر ندیدش که رفت ؛ از اون طرف هم بدون خداحافظی رفت ... راستش من دلم یکم شور میزنه ؛ این پسره همه فکر من رو به خودش مشغول کرده ...

 

چی میگی مرد بگیر بخواب .. صبح باید بری دکتر بازم چک بشی ...

خانم آخه ما همین یه بچه رو داریم چکار کنم دست خودم نیست ؛ خدا همین یه امانت رو بهمون داده ؛ کلا  بدون اون نمیتونم ...

 

فردای اونروز

خانم هر چی زنگ میزنم عباس رو پیدا نمیکنم ؛ معلوم نیست کجاست ؛ ناقلا اینگار دیشب عملیات خط شکنی داشتند ...

 

 

چند روز بعد:

سلام خانم ببخشید مزاحم شدم منزل عباس آقا همین جاست ...  بله بفرمایید ؛ ببخشید میخواستم بگم ؛ میخواستم ؛ محمد تو بگو ... چی شده ؛ راستش رو بگید چند روزه از بچم خبری نیست ؛ خانم راستش ... راستش چی ... خانم خانم یکی بیاد کمک خانم از حال رفتند ...

 

یک ماه بعد:

مرد یک فکری بکن چکار کنیم ؛ آخه اقلا یه جنازه ای... هیچ ... ؛ مرد: زبون تو گاز بگیر زن ؛ بچه ما صحیح و سالمه ؛ الانم اسیر شده ؛ صحیح و سالمه ، شاید هم تو آسایشگاه ؛ داره با دوستاش کشتی میگیره ...

آخه اینجوری که نمیشه ؛ هر کی تو اون عملیات شهید شده جنازه اش برگشته ؛ و هر کی هم که زخمی شده معلومه ؛ اسیر های اون عملیات هم طبق لیست جدید سازمان ملل مشخص شدند ؛ دیگه کسی نمونده ...

نه خانم ؛ پسر ما تک بود ؛ به خاطر همینه که مخفیش کردند ، فکر کردند که مثلا چقدر اطلاعات داره ...

بهت قول میدم بزودی ازش خبری میرسه ...

 

چند سال بعد ...

خانم چند تا از دوستاش امروز پیشم بودند ؛ میگفتند که یکی گفته که دیدند عباس شب عملیات تیر خورده ...

چی شد ؛ حاج خانم ؛ حاج خانم ...

 

چند سال بعد...

خدایا هنوز منظرم ؛ امانتی که بهم دادی هستم ها ؛ خدا بده اقلن یک باره  دیگه ببینمش ؛ خدا ...

 

سال 1369

خانم شنیدی چی شده , خانم: نه چی شده , میگن عراق اسیر هامون رو داره آزاد میکنه ؛ وای خدایا ؛ میشه پسرم ؛ پسرم ؛ پسرم برگرده , میگن بعضی از اسیرهایی که تابه حال هیچ اسمی ازشون نبوده هم دارند برمیگردند ... 

راست میگی ؛ یعنی میشه عباس من هم توی اون لیست باشه ...

خدا کنه ؛ من که دیگه طاقت ندارم ...

 

چند مدت بعد:

مرد پس چی شد ؛ همه اسرا که اومدند ؛ پس چرا عباس من نیومد ؟؟؟

نمیدونم حاج خانم ولی میدونم برمیگرده ...

شاید یه زندان رو صدام دست نخورده نگه داشته ، چه میدونم ...

 

قبل از سال تحویل چند سال بعد ...

 

مرد بیا این کاروان های راهیان نور ثبت نام کنیم ؛ بریم منطقه ؛ دلم هوای اونجا رو کرده ؛ شاید یه بویی از بچم احساس کردم ؛ راست میگی  ... بریم ... دلم آروم میگیره اونجا ...

 

توی مناطق ...

 

خانم: آقا اینجا همه جاش بوی عباسم رو میده ... آره حاج خانم راست میگی ؛ نمیدونم چرا دلم آرومه آرومه ؛ اصلا دوست ندارم برگردم ؛ تازه میفهمم عباس چرا وقتی میومد مرخصی دوست داشت زودی برگرده اینجا...

خانم: راست میگی ها ...

 

چند سال بعد ,شهر توی صف  ...

مغازه دار: یالا شیر تموم شد ؛ دیگه برای شیر وای نیاستید ...؛ پدر: آقا شما دارید من دیدم چند تا جعبه بردید توی مغازه , نه پدر جان اشتباه میکنی ... شیر تمام شده , از فردا هم یا زود تر بیا؛ یا پسرت یا نوه ات رو بفرست بیایند تا شیر بهتون برسه ...

پدر: پسرم ؛ نوه ام ... !!!

 

یک روز توی خیابون ؛ مادر + پدر

حاج خانم ببین این چه وضع حجابه ؟؟ من شرم میکنم میام خیابون , اگه یک وقت عباسم برگرده اینارو ببینه دق میکنه که ...

مادر: تو بگو برگرده اصلا از اینجا میریم ... میریم هر جا که عباس مون بگه ....

پدر: راست میگی ها فکر خوبیه ؛ هر جا که عباس بگه ...

 

یک روزی از همین روز ها ...

الو سلام علیکم ... بفرمایید منزل ... بله بفرمایید ,  حاج خانم ببخشید شما خانم ؟؟؟ من ...

آقاتون خونه هستند ؟؟؟ بله کاری داشتید ؛ از  بنیاد شهید مزاحمتون میشیم ؛ اگه میشه تا یک ساعت دیگه میاییم ازطرف بنیاد خودنه تون ؛ تشریف داشته باشید , خواهش میکنم بفرمایید , اتفاقی افتاده؟؟؟ خیر حضورا خدمت میرسیم ...

...

بفرمایید ؛ سلام و علیکم... ؛ سلام علیکم,...

  خدمت شما عرض کنم ؛ در تفحصات برون مرزی تعدادی شهید جدید پیدا شده که ؛ وجود یک پلاک نشون میده که .... آقا ؛ حاج آقا ... شما حالتون خوبه ؛ زنگ بزن اروژانس ؛ خانم مگه شما نگفته بودید بهشون ، چیرو ؛ مگه چی شده ... چی یعنی درست شنیدم ؛  یعنی منظور شما ...عباسم عباس من ...

باب چرا اینجوری گفتی بهشون اینا تک فرزند بودند ... وای خدای من...

 

روز ملاقت...

خانم؛ حاج خانم با شما هستم برو تو  .. شما بفرما ... یا الله ...

 

حاج آقا ببخشید این تابوت پسر شماست ...  ؛ چی این یعنی عباس من این تو هست ...

 

عباسم ...

 

 در حال برداشتن در چوبی ...

 

عباسم ، سلام پسر گلم ؛ چرا بدو خداحافظی رفتی ؛ چرا ؟  نمیگی بابات دلش برات تنگ میشه ؛ یعنی اینقدر باباتو دوست داشتی ...

خوب بزار روتو ببینم ...

 

بعد برداشتن در ...

 

اه آقا این اشتباهیه ...

 

چرا ؟؟؟

 

این توش خالیه ؛ فقط یک تیکه پارچه است !!!

 

نه اسمش که همینه ؛ بزار ببینم ؛ بله درسته همینه ...

 

پدر: نه منظورم اینه که توش بچه من نیست ... !!!

 

حاج آقا همینه بهتون که گفته بودم فرزند شما بعد 28 سال پیدا شدند و شما نباید ...

 

پدر: یعنی چی ؛ یعنی از عباس رشید من .... حاج خانم این آقا چی میگه ... یعنی عباس من اینه ؛ از عباس پهلوان من این مونده ...

 

اینکه از زمان تولدش هم سبکتره ....

 

عباسم ؛ عباس ...

 

آخ  ...

 

 

خدیا چی بگم ...عباسم کجایی ؛ عباسم از تو فقط همین مونده ...

 

خدایا ...

 

خدایا ازت ممنونم که گذاشتی یک بار دیگه  امانتی که بهم داری رو دوباره ببینمش ...

 

خدایا همین کم رو هم از من حقیر قبول کن ؛ تو خودت بهم دادی و خدوت حفظش کردی ؛ وخودت دوباره ازم گرفتی ...

 

راضیم به رضای تو ...

 

ولی خدایا ؛ دیگه حوصله این دینا رو ندارم ؛ منو بر پیش پسرم ... خسته ام از این همه درد و غصه ... این همه نامهربانی ...

 

خدا ....

 

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱٧ ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ توسط ali... نظرات ()