مرغ باغ ملکوت

پیرمردی خسته

تو جاده بین دو کوه

جاده ایی خلوت بود که خیلی کم ماشینی از اونجا رد می شد.

مرد پیری را می بینم که کنار جاده واستاده است و دستش رو دراز کرده 

خستگی در صورتش پیدا بود

منتظر است کسی به او کمک کند 

اما...

اما اونجا کسی رد نمی شود

سرش رو پایین انداخته بود نمی دانم به چه فکر می کرد.

آری او هم زندگی می کند.

...........................................................................................

نمی دونم کلا از این پست چیزی فهمیدین یا نه!!

شاید نتونسته باشم منظورم رو خوب برسونم ولی خب...!!

 

راستی برا صندلی داغ ازتون خواهش می کنم سوال های آسون بپرسین.قابل توجه اونایی که قرار بود بشینن سوال طرح کنننیشخند

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/٢٢ ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ توسط ali... نظرات ()


فکــ کن!

دقت کردین خدا بجای این که مچمون رو بگیره دستمون رو می گیره!؟

متفکرمتفکرمتفکر

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/۱۱ ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ توسط ali... نظرات ()